۱۳۸۸ آذر ۷, شنبه

پدیدارشناسی تفاوت های فردی

تفاوت تصمیم و رفتار انسان ها خصوصاً در برابر هنجارهای اجتماعی همیشه برایم جالب و قابل تأمل است. بی آن که بخواهم انبوهی از ابرهای تیره و تار را با اسطوره اختیار یا جبر پیش چشم آورم، فهم خود این فرایند برایم جاذبه دارد. البته آثار این کشف در فهم اخلاقی رفتارها انقلاب می کند. مکانیسم تصمیم در ذهن و روان انسانی چیست؟

خب حالا که رسم اینجا مرثیه سرایی شده بر گور آروزها، بد نیست از آرزوهای رفته بر باد هم بگویم. یادم هست که در آن شب بارانی برنامه چهره های ماندگار که دکتر هاشمی گلپایگانی از مرزهای نو در مطالعات عصب شناختی و فلسفه و دین سخن می گفت؛ چشمانم تر شد و بغض در گلویم نشست که خدایا! آیا نمی شد گامی به پیش را در این بحث که همیشه دوستش داشتم بر می داشتم ؟

۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه

بغرافيای فيل

شادی نماند و شور نماند و هوس نماند
سهل است این سخن که مجال نفس نماند
فریاد از آن کنند که فریاد رس رسد
فریاد را چه سود؟ چو فریاد رس نماند
کو؟ کو؟ کجاست قمری مست سرودخوان؟
جز مشتی استخوان و پر اندر قفس نماند
امید دربدر شد و از کاروان شوق
جز ناله ای ضعیف ز مسکین جرس نماند
طوفانی از غبار بماند و سوار رفت
بس برگ و ساز بیهده ماند و فرس نماند
سودند سر به خاک مذلت کسان چو باد
در برج های قلعه تدبیر کس نماند
کارون و زنده رود پر از خون دل شدند
اترک شکست، عهد و وفای ارس نماند
تنها نه خصم رهزن ما شد، که دوست هم
چندان که پیش رفتش از او بازپس نماند
رفتند و رفت هر چه فریب و دروغ بود
تا مرگ این حقیقت بیرحم بس نماند
تابنده باد مشعل می! کاندر این ظلام
موسی بشد، به وادی ایمن قبس نماند
برخیز امید و چاره غمها ز باده خواه
گر نیست پس چه چاره کنی؟ چاره پس نماند



م. اميد


۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

اين بود سرگذشت



حالا که آب از سرت گذشت؛
بي خيالِ موج،
سرنوشت،
سرگذشت.

۱۳۸۸ مهر ۲۶, یکشنبه

نردبان آن جهان را هم نمي خواهم

با مشاهده طولانى و رنج آور رفتار آدميان در اين روزها فکر مي کنم اگر هر چقدر حماقت و نيز خودخواهى در وجودم بيشتر بود، تا الان چه ها که نکرده بودم و به کجا ها نرسيده بودم. دست کم رفاه بسيار بسيار بيشتري نصيبم بود. او که دهان به اظهار نظر مي گشايد آنقدر شتاب جلوه گري و خود نمايى در وجودش موج مي زند که هيچ درنگ و فراغتي براي خود نمي گذارد که بگذار بيشتر بينديشم. اصلاً بگذار ببينم ديگري چه مي گويد.
اينک بي هوايي و حقيقت جويي چونان لکه ننگي دامان زندگاني مرا آلوده است و از کاروان شتابان کامروايان بازمانده ام. سال ها پيش در نخستين سالهاي دانشگاه هر روز و هر دم با خود مي گفتم که چقدر حيف که من خيلي زود از اين دنيا سير شده ام و گر نه اينجا چه ميدان ها که براي غلتيدن و نعره بر آوردن.
نمي گويم کاهلي و سستي نيست. هست. خيلي هم هست. همه اش همين است. اما، کاهل نبودم. وجودي بودم سراسر شور و نشاط. اما از اين دنيا خيلي زود سير شدم. من ديگر در اين خراب آباد هيچ نمي جويم. هيچ.
هزار افسوس که امانتي بر دوش گرفته ام و تا نفسي هست اجازه باز نشستن و از دوش انداختنش ندارم.
خدايا اگر به زعم باطلم خودخواهي و جهل را از من ستانده اي، خرده اي عزت و بصيرت عنايت کن تا اين بار را سالم برسانم. همين و ديگر هيچ. به عزت تو قسم که ديگر هيچ نمي خواهم. مرا بگذار در آرامگاه عدم تا ابد آرام و خاموش.

۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

چند ايده تأمل و تقرير

  • تحليل و تبيين وضعيت معاصر پژوهش در علوم انساني و مطالعات اسلامي ايراني با تأکيد بر آسيب شناسي نظام آموزشي و نگاه تاريخي به ادوار گذشته
  • تحليل وضعيت رواني و رفتاري ما در مواجهه با کاستي ها در تمسک به اعمال نمايشي و گام هاي پاياني بدون حتي اعتنا به لوازم و مقدمات چندين ساله ضروري؛ مثل اين که براي معضل عرفان هاي نو ظهور يا آسيب هاي اخلاقي و اجتماعي سريع همايش و دائرة المعارف و مجموعه مقاله در مي آوريم
  • آسيب شناسي مرجع نگاري و دائرة المعارف نگاري اسلامي ايراني / مرجع نگاري همچون آيينه تک نگاري ها و پژوهش ها
  • ارزيابي جامعه علمي و فرهنگي مدرن و غربي و سنجش محاسن و مساوي آن / اشتباه غرب در چه چيزهايي است؟ اشتباه ما مسلمانان چيست؟ کدام رهاورد غربي باعث تعالي ماست؟ از غرب چه بياموزيم و از چه احتراز کنيم؟ توجه به سخنان ارکون در مصاحبه نقد عقل و جهل نهادينه شده جوامع اسلامي و نقد آن و تأمل بر آن

۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

کمال گرايي و نابهنجاري

کمال گرايي منفي يا افراطي را ناشي از اختلال شخصيت وسواسي جبري دانسته اند. با خود مي انديشم آيا هم رنگ جماعت نبودن و در جامعه اي با هنجارهاي خاص، نابهنجار بودن را آيا مي توان به واقع بيماري دانست؟ اگر جايي، فرصت طلبي و سمبل کاري و عافيت انديشي و مصلحت جويي را ارزش و توفيق مي دانند؛ اقليت بازمانده و رميده از انبوه رمه را چرا ناسالم مي شماريم؟ شايد تأملات به سبک فوکو درباب تاريخ جنون در اين باب راه گشا باشد. اگر آهويي در آخور خران رنجور و پريشان ماند و از بي ميلي و تلخ کامي لب از طعام بربندد، لاجرم هر روزه از قوت و طراوتش مي کاهد و دم آخر مي فرسايد و مي ميرد. اما زندگي به قيمتي؟ چاقي و سر دماغي با چه بهايي؟





بر آن خاک اره هاي نرم خفتن - عزيزم گفتن و جانم شنفتن

اي عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول
زين هواهاي عفن وين آب هاي ناگوار

اين آهوي جدا مانده، در خيل اين گاوان و خران، در خيال دشت و دوستان؛ هر نفسش که فرو می رود ممد عذاب است و چو بر می آید مخل ممات.